ِته بوردی و ِته بوردنّه نوینم ِته بوردی و دیینّه نوینم
ِته بوردی دل َبسوته بوردنسه ِته بوردی قد و والا رِ نوینم
ِته بوردی مِن اَسِری گَد بییمه ِته بوردی مِن فَقِری گد بَییمه
منه هارش نوونه باور مِن ِته بوردی و مِنم تنها بییمه
منه دل جا نییرنه بوردن ته مِنه دل تَش بییته بوردنِ ته
نِماشون صحرا تورِ گیته دوش َامیری خونِسهِ خَله بیه خوش
ِهیمهِ رِ دوش گیته یارِسِه خونِسِه اسبِ تیمار کِرده یارِسِه خونسه
یار کِه خِنِه دَنیوُو وِ کِفری بییه لایِِ دِلِه این و اوُن پَهلی بییه
اِسا وِ یار چِتی تنها بَوُوشه اِسا زِهرهِ چِتی بی وِ دَوُوشه
ایمان منصوری اسکی
من با تو
چون کودکی راستین بوده ام
حتی در هم آغوشی
رخوت دو بوسه
من هیچگاه عشق را به زمین نفروخته ام
و نه
به آمالهای دورم
و نه
برای تسخیر جسمی نا آرام
تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه
تو به غم خندیدی
و نسیم از خنده تو غم را با خود برد
ومن از خنده تو می خندم
تا که شاید طوفان
غم من را نیز با خود ببرد
آه زندگی
بگو با من از عشق من
از او که سالها مرا در بر گرفت بی منت
او که اعتبار اسمش را درنبض من نهاد
و غرورش را در شمارش
تقدیر من رها کرد
از او که پرواز من بود
و روحش اقتدار قرن نو.
آه زندگی
از عشق من بگو
که اکنون
در کجای حادثه زخمیست
بگو که فریاد کدام سایه
سکوت او را درید
و ضجه های
کدامین تردید
کابوس خوابهای او شد.
بگو بگو از عشق من
از او که مرا
در پناه راز خویش پروراند
و دستانش
در این بادهای وحشی جنون
در خاک مضطرب من
دانه های عاشقانه کاشت
آه زندگی
با من بگو از عشق من
بگو از جاده های بی ترحم
از این تقدیر ملتهب
بگو که عشق من چه می کشد
در آن حصار نانجیب
بدون ذره ای امید.
آه زندگی
بگو که این زمانه ی بی فرجام
با عشق من چه کرد
بگو که کدامین پایان
انتقام خویش را از او گرفت
و اشک کدامین معشوق
در چشم او نشست
بگو که به جرم
کدامین قانون می شکند
در این دیار بیمار.
آه زندگی
از عشق من بگو
از جاده های بی ترحم.
آمد ، به طعنه كرد سلامي و گفت : مرد
گفتم : كه ؟ گفت : آنكه دلت را به من سپرد
وانگه گشود سينه و ديدم كه اشك عجز
تابوت عشق من ، به كف نور ، مي سپرد
کارو
" وقتی تو نیستی، گم میشه آفتاب
خاکستر میشه حریر مهتاب
از رفتنت من، پر میشم از شب
شب دلهره، شب اضطراب
وقتی تو نیستی، دنیا شب میشه
شب از دل من، شب تا همیشه
بی تو هر نفس، تکرار ترسه
لحظه لحظه نیست، نبض تشویشه
بی تو نه صدام مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ی ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
هیچکی عاشقت،
اینجور که منم نبود و
نشد
لاف نمیزنم
من از تویی که بد کردی با من، گله میکنم، دل نمیکنم
همه اينو مي دونن
كه بارون
همه چيز و كسمه
آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
حسابا لبريزه
يك و دو ! هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
شكر خدا
شب و روزم بسمه
آخرین عکس را بگیر رفیق !!!
شاید روزی به سراغت امد
شاید دلش برایم تنگ شد
اخرین عکس را نشانش بده
بگو به چشمایم نگاه کند
حرفها دارد قد یه عالمه
بگو موقع رفتن قسم کودکیهایش را خورده است
به او بگو گفته به جون خدا دوسش دارم
وقت غروب
وقتی باد شانه های درخت تنها را تکان می داد
او در فکر قناری ای بود که روزی
بر شاخسارش آواز می خواند..........
اما درخت
هرگز نفهمید گربه ها بی رحم تراند یا
آدم ها ؟؟؟
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد ،
پروازی نه
گريز گاهی گردد .
آی عشق آی عشق
چهره ی آبي ات پيدا نيست
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پيدا نيست .
غبار تيره ی تسکينی
بر حضور وهن
و دنج رهايی
بر گريز حضور .
سياهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست .