
« آنک خدا مرا بسان سنگریزه ای درون این دریا شگفت افکند ،
سطح آب را با چرخابهای بیشمار پراکنده ساختم اما آنگاه که به قعر
آب رسیدم سراسر خاموش شدم!
آری او چنین پنداشت اما گویی پندار سبز چنین می اندیشید که :
چرخابهای بیشماری را به دور خود می سازند و دیگران را تحت تاثیر
قرار می دهند ، اما پایان آنها حکایتی است بس متفاوت!
خاموش خواهند شد .
و اما سیب ها ؟!
آنها هرگز به قعر آب نخواهند رفت و خاموش نخواهند شد . آنها
جاودانه در دریاچه باقی خواهند ماند و در هر تلاطم امواج چرخابی
دیگر خواهند ساخت .
آنها روزی به آسمان بر خواهند گشت و ابرها را خواهند پیمود و
در آخرین نقطه آسمان تا ابد خواهند زیست .
«جبران خلیل جبران»
چشمانت نگاهی است بی تلاطم
بر مشوش زندگانی من
و رویای تو شکل راستین بودن من است
شکل حقیقت من
حاشا حقیقت خرافتی مشوؤم باشد
و هر آینه آغاز عصیان...
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر که به آسمان بارانی می اندیشد .
و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم در آستانه پر نیلوفر باران که پیرهنش دست خوش بادی شوخ بود .
و آنگاه بانوی پر غرور باران را در آستانه نیلوفرها دیدم
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد . . .
من از تو چه بگویم ؟
همه ی زندگی منی و محرمانه باید بگویم که خیلی زیبایی و تو برای من آفتاب محرمی .
کلام از چشم تو شکل می بندد .
خوشا نظربازی که تو آغاز میکنی .
پس پشت سرد نگاهت ،
فریاد کدام زندگانی است
که آزادی را بر لبان بر آماسیده گل سرخی پرتاب میکند ؟
ورنه این ستاره بازی حاشا ...
چیزی بدهکار آفتاب نیست .
چه مو منانه نام مرا آواز میکنی
و دلت کبوتر آشتی است ،
در خون تپیده بر بام تلخ .
با این همه
چه بالا ،
چه بلند ،
پرواز میکنی ...
تقدیم به سارای گلم:
هنوز ترکت نکرده
در من می آیی، باشکوه،
لرزان،
یا ناراحت از زخمی که بر تو زده ام
یا سرشار از عشقی که به تو دارم،
چون زمانی که چشم می بندی بر
هدیه ی زندگی که بی درنگ به تو بخشیده ام.
عشق من،
ما همدیگر را تشنه یافتیم
و سرکشیدیم هر آنچه که آب بود و خون،
ما همدیگر را گرسنه یافتیم
و یکدیگر را به دندان کشیدیم،
آن گونه که آتش می کند
و زخم بر تنمان می گذارد.
اما در انتظار من بمان،
شیرینی خود را برایم نگهدار.
من نیز به تو
گل سرخی خواهم داد.
زندگی را آنگونه که نمی خواهم دوست می دارم
چرا که زندگی از من سیر نمی شود
چرا که عشق از من سیر نمی شود
در فرصتهای ابتذال روزهای خویش
عشق را به رخ مان می کشد
بسانی که گویی
من و تو
هرگز نبوسیده ایم
حاشا از سنگهای تجربه
که آینه عشق مان را در خود می شکند
چرا که عشق ما هرگز در خور تجربه نبوده است
و جامه ها مان گرچه لبریز از لب دوختگی بود
عشق مان را چه زیبا ردا می شد
آه
زندگی
تو مرا غمگین می کنی
خود اگر آوازی
آی
عشق
مرا می ترسانی
خود اگر پروازی...