تبليغاتX
to kiss and to adore

   

تو كجايي؟
در گسترهْ بي‌مرز اين جهان
تو كجايي؟
-من در دوردست‌ترين جاي جهان ايستاده‌ام:
كنار تو.
-تو كجايي؟
در گسترهْ ناپاك اين جهان
تو كجايي؟
–من در ناپاك‌ترين مقام جهان ايستاده‌ام:
بر سبزه شور اين رود بزرگ كه مي‌سرايد
براي تو.

                                                                احمد شاملو

+ نوشته شده در Mon 21 Nov 2005ساعت 5:13 PM توسط ایمان منصوری اسکی |


خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ  شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

+ نوشته شده در Sun 20 Nov 2005ساعت 5:35 PM توسط ایمان منصوری اسکی |

 
تو در حضور خورشید نیمروز آزاد هستی

تو در حضور ستارگان شب آزاد هستی.

و تو آزاد هستی حتی هنگامی که دیگر نه خورشیدی وجود دارد ونه ماه و ستاره ای.

تو آزاد هستی حتی هنگامی که چشمان خویش را بر روی هر آنچه هست ببندی.

اما تو بنده یکسی هستی که دوستش می داری...زیرا دوستش می داری.

و بنده ی کسی هستی که دوستت میدارد...زیرا دوستت میدارد.

                                                                    جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در Sun 20 Nov 2005ساعت 5:31 PM توسط ایمان منصوری اسکی |

 

يک بار به مترسکی گفتم :

لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای؟

گفت: لذت ترساندن عميق و پايدار است و من از آن خسته نمی

 

شوم

 

دمی انديشيدم و گفتم:

 

درست است چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام

 

گفت فقط کسانی که بدنشان از کاه پوشيده شده باشد اين

 

لذت را می شناسند

 

آنگاه من از پيش روی او رفتم و ندانستم منظورش ستايش من

 

بود يا خار کردن من

 

يک سالی گذشت و مترسک فيسلوف شد

 

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم

 

ديدم دو کلاغ دارند زير کلاه او لانه می سازند.

 

+ نوشته شده در Sun 20 Nov 2005ساعت 5:20 PM توسط ایمان منصوری اسکی |

هر بار که با تو سخن می گویم بیشتر به تو دل می بندم .تو کیستی؟؟؟

بودن توست که موجب تپش قلبم می شود

آه...    

 من این قلب کوچک اما جا دارم را تنها برای تو نگه می دارم

ای کاش تمام لحظات زندگیم همراه توبود     

بارها و بارها باخودم این سخن را تکرار کرده ام

آه...  احساس من درباره ی تو وصف ناشدنیست

من  

 تو           

نمی دانم 

 نمی دانم

دلم برایت تنگ است  ......        

 کجایی؟؟      

درکنارمن؟؟؟؟

چگونه می توانم       

  چگونه؟

تنها تو را از راه دور می بوسم و برایت بهترین آرزوها را آرزو دارم

هرگاه به جدایی ازتو  می اندیشم غم مرا فرا می گیرد گرچه غم کم و بیش

با من است

نم یدانم شاید این حرف هابه خاطر ...

نمی دانم بهتر است خموش باشم

روزگار کار خودش را انجام می دهد

 اشکهایم  جاری می شوند اما گونه هایم خیس نمی شود

اصلآ نمی دانم که چرا این حرف ها را می گویم و آیا باید بگویم؟

اما این را براستی می دانم و بدان ایمان دارم که تنها تو محرم رازها و

حوادث زندگی ام هستی

 وتنها....    

دوست دارم همیشه درآرامش باشی وهمیشه سالم

 

+ نوشته شده در Sun 20 Nov 2005ساعت 5:5 PM توسط ایمان منصوری اسکی |

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تمام بی پناهیم به تو تکیه داده بودم

هر بلایی که سرم امد همه زجری که کشیدم

همه رو به جون خریدم اما از تو نبریدم

اگه احساسمو کشتی اکه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت به غریبه جون سپردی

بدون این دل من شده جادو به طلسمت

یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت

 

+ نوشته شده در Tue 15 Nov 2005ساعت 9:49 AM توسط ایمان منصوری اسکی |

                        

 

من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم

 من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ... کودکانه ، ساده و روستایی

 من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم

 آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم .

 من برای گریستن نبود که خواندم

 من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت میخواستم

 تو زیستن در لحظه ها را بیاموز ، و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین

 مرگ سخن دیگریست ..

 مرگ سخن ساده ایست !

 و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت

 که چه سوگوارانه است تمام پایان ها ...

 

+ نوشته شده در Sun 13 Nov 2005ساعت 2:27 PM توسط ایمان منصوری اسکی |

         

سعی کردم برایت بنویسم

اما هیچ لایق تو را نیافتم

چشمانم را بستم

دست به قلم به خواب رفتم

بیدار شدم و دیدم

صفحه پر شده بود از

تو تو تو ...

+ نوشته شده در Sat 12 Nov 2005ساعت 4:11 PM توسط ایمان منصوری اسکی |

 

 

 

گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد.

+ نوشته شده در Sat 12 Nov 2005ساعت 7:34 AM توسط ایمان منصوری اسکی |

 

                                                       می دونی چرا؟

وقتی می خوای بری تو رویا چشماتو می بندی؟

وقتی می خوای گریه کنی چشماتو می بندی؟

وقتی می خوای کسی رو ببوسی چشماتو می بندی؟

چون قشنگ ترین چیزای این دنیا قابل دیدن نیستند.

 

+ نوشته شده در Sat 12 Nov 2005ساعت 7:20 AM توسط ایمان منصوری اسکی |

      

 

 

                                  از کنار این برف ها

                                 به این سادگی نگذر

 

                                       نگاه کن !

                                         این ها

                             جای پای پرنده ای کوچک

                               بر روی برف ها نیست

                                         کسی

                                     روی برف ها

                                    گریه کرده است

 

+ نوشته شده در Thu 27 Oct 2005ساعت 12:22 PM توسط ایمان منصوری اسکی |

 

                                             love

                                   iS a sacred mystery .

                   to those who love , it remains forever wordless ;

                    but to those wbo do not love , it may be but a

                                       heartless jest .

 

+ نوشته شده در Mon 24 Oct 2005ساعت 10:35 AM توسط ایمان منصوری اسکی |

                             

روياهايم را دور نريخته ام

نگران نباش !

... برگ پاييزی هر درخت

زير سايه تابستانی همان درخت می ريزد .

 

+ نوشته شده در Sun 23 Oct 2005ساعت 11:24 AM توسط ایمان منصوری اسکی |

دلم تنگ شده است

برای تو

و برای کلبه کوچکی

که در اواسط غروب هفتمين کوچه مانده است

ديگر ستاره ها را هم اگر خاموش کنی

خوابم نخواهد برد

ملالتی در کار نيست

تو که نامم را فراموش نکرده ای

تنها در شلو غی مشابه کلمه های سخت

گمش کرده ای ،همين !

...حالا همانجا که می نشينی

گاهی شانه ای بردار

ترانه ای برای تصويرت زمزمه کن

و آهسته ، زير چشمت حدس بزن

من کجای آينه ام .

 

+ نوشته شده در Sun 23 Oct 2005ساعت 11:21 AM توسط ایمان منصوری اسکی |

           
مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلتِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پر تاب می کند؟ -
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!

و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به نام تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی! 

 

+ نوشته شده در Sun 23 Oct 2005ساعت 11:8 AM توسط ایمان منصوری اسکی |