there was you and me we are
both young and free how did
you get over me so fast?this cant
be the past i know it was hard
for u cuz thats what im still
trying to do we both said ''i
love you''but i guess it wasnt
true if it was i would do any thing
to be with you i tried to do that
you didnt want me back it hurts
so much not being able to touch
those soft lips that i miss imma'
try one more time to make yo mine
if you say no again that
will be the end it might not
sound good to you but its'
something i must do if then you
are gone theres nuttin left to be done
تو به من خندیدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه .
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی وهنوز،
سالها هست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم که چرا،
- باغچه کوچک
خانه ي ماسیب نداشت .
.نگفتم « عزیزم متاسفم.
چون من هم مقصر بودم.»
نگفتم « اختلاف ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آنچه میخواهیم عشق و وفاداری و مهلت است . »
گفتم « اگر راهت را انتخاب کرده ای ،
من آن را سد نخواهم کرد.»
حالا او رفته و من
تمام چیزهائی که نگفتم میشنوم .
I didn’t say” I’m sorry babe,
Cause half the fault was mine.”
I didn’t say “ we’ll work it out ,
Cause all we need is love and faith and time.”
I said “ if that’s the way you want it ,
I wont stand in your way.”
She’s gone , and now I’m hearing
All the things I didn’t say.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم « اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود.»
فکر میکردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد.
اما حالا تنها کاری که میکنم
گوش دادن به چیزهائی است که نگفتم.
I didn’t tack her in my arms and kissed away her tears.
I didn’t stay ,” my life don’t mean
A thing if you aren’t here.”
I thought of all the many games I’d be free to play.
But all I do is listen to the things I didn’t say.
نگفتم « بارانی ات را در آر . . .
قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم.»
نگفتم« جاده ی بیرون خانه طولانی و خلوت و
بی انتهاست.
گفتم « خدا نگهدار ، موفق باشی ،
خدا به همراهت.» او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهائی که نگفتم، زندگی کنم .
I didn’t say,” tack off your coat …
I’ll make some coffee , and we’ll talk.”
I didn’t say ,”the road away is such a long and lonely and endless walk.”
I said ,” Good-bye, good luck,
God bless you “ and she slipped away
And left me here to live with all
The things I didn’t say.

He`s alive! And he`s here with us!
he`s alive! So very near to us!
he`s alive! Yes, he lives in us!
Jisus, fill us with your life!
آن هنگام خورشید نبود
خدا پنجره اتاقش را باز کرد
آسمان را غمگین دید
خدا از آسمان غمگین دلگیر شد
خدا اندیشید
و آنگاه مهتاب بود که می تابید
خدا چشمش را رو به بیابان کرد
از کویر خشک و بی آب تعجب کرد
خدا از ابر ها غمگین شد
خدا اندیشید
وآنگاه سراب آفریده شد
خدا فریاد را کم دید
خدا در نفس آزادی فریاد را کم دید
خدا اندیشید
وآنگاه سکوت در لفظ آزادی بیداد می کرد
خدا در راه
کودکان تازه زای عشق را بی مادر دید
خدا از مادران دلگیر شد
خدا اندیشید
وآنگاه تنهایی بود که می خندید
دل اندوهگين شبي است که مهتابش را مي جويد
هزار کاکلي شاد در چشمان تو
هزار قناري خاموش در گلوي من
ايکاش عشق را زبان سخن بود
کوه با نخستين سنگها آغاز ميشود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود که به آواز زنجيرش خو نميکرد
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
قلبم را در مجري کهنه اي پنهان ميکنم
در اتاقي که دريچه ايش نيست
از مهتابي به کوچه ي تاريک خم ميشوم
وبه جاي همه نوميدان ميگريم
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد هرگز
باعث ريختن اشكهاي تو نميشود.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
به من چه دادید
ای واژه های ساده فریب....
سیصد و شصت و پنج بار به شهر
چوب حراجم آشکارا زدند...
سیصد و شصت و پنج بار مرا زنده کردند و باز دار زدند...!!
افسانه حیات حرفی جز این نبود.....
یا مرگ آرزو
یا آرزوی مرگ
خدا وندا گویند "زندگی برای زندهاست " اما ما که بس دنبال زندگی دویده ایم از نفس افتاده ایم.خدای خوبم زمان در حال گذر است وروزها از پی هم می آیند و میروند و چرخ روزگار به سان رسم همیشگی در حال چرخش است بی آنکه نظری به پاهای خسته وقلب چاک چاکم داشته باشد.
دیگر جایی برایم نیست /کسی نیست دیگر مرحم این قلب پاره پاره ام باشد گویی عزیز ترین کسانم هم دیگر مرا نمی بینند آنها هم خسته اند از خسته گیهای تمام نشدنی روزگار امروز /اه باز مثل هر شب دلم هوای شب های پر ستاره را دارد...پنجره تنهایی ام را با هزاران امید می گشایم .
باز پرده سیاه شب بر همه وجودم سایه افکنده و من باز بار دیگر بر آسمان نظاره گر میشوم تا بلکه ستاره خویش را یابم و آنگاه است که ستاره خویش را غریب تر از هر ستاره دیگر در گوشه ای از سیاهی لا متناهی شب مییابم گویی دست یبرحم زمانه بر غریبی تنها ستاره ام نیز ترحم نکرده و او را طرد و از خویش رانده است و باز مثل هر شب نا امید از تنها امید خویش به راه می افتم و در جاده های بی پایان در پی نقطه پایان فرسنگ ها را طی می کنم و اینجاست که نامیدی و خستگی راه امانم را بریده و درماندگی همه وجودم را تسخیر می کند و حس عجیبی و جودم را به لرزه می اندازد گویی آ سمان و زمین هم خسته شده اند از تما م یاوه گویی هایی که جاده با بیرحمی همچو شللا قی بر تن این مسافر خسته و همیشگی می تازد.
دوست دارم بروم اما به کجا نمی دانم !می خواهم جایی روم که هیچ کس مرا نشناسد /می خواهم جایی روم که هیچ کس مرا دوست نداشته باشد/اصلا میدانید می خواهم به بی تفاوت ترین نقطه دنیا سفر کنم آیا خدای خوبم تو میدانی آنجا کجاست؟چه سوالی!!حتما میدانی /نمی دانم چرا این فکرها به سراغم می آید .
خدای خوبم نزدیکتر از تو کسی برای من نیست پس خودت میدانی که راه چاره ام چیست!..............................
خداوندا تو خود می دانی که روحم خسته تر از انست که لب به شکوه بگشاید خداوندا تو که خود نظاره گر غریبی های زیادی بودی پس اینبار بر غریی این خسته دل ترحم نما و نگذار در گرداب پوچی و نا امیدی به دست هوای نیستی به نابودی رسد خدایا من تنها تو را دارم و تنها از تو خواهم که فریاد رس دلم باشی
آه ای شباهت دور
ای چشمهای مغرور
این روزها که جرات دیوانگی کم است
بگذار بارهم بدون تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تورادر خواب ببینم
بگذار درخیال تو باشم
بگذار بگذریم
این روزها
خیلی دلم برای گریه تنگ است
قیصرامین پور
دو تا گنجشك دو تا عاشق ، بـي خيال و مست و شاد !
يه تريلي با شتابٌ و سرعت خيلي زياد !
دو تا گنجشك يه تريلي ! يكي مـجنون ، يكي ليلي
دو تا گنجشكاي عاشق تو بيابون مي پرن ! اونا از دام سياه سرنوشت بـي خبرن !
شوفر پيـر تريلي پا گذاشته روي گاز ! خيلي خسته س از بيابونٌ ،يه جاده دراز!
دو تا گنجشك يه تريلي ! مث مـجنون ، مث ليلي!
دو تا گنجشك ، كه تناشون داغه از تب علاقه ! يه تريلي كه با چرخاش، ضجه يه اتفاقه !
دو تا گنجشك كه پراشون پر شده، توي بيابون !
يه تريلي،كه روي شيشه ش باقي مونده ردي از يه قطره خون دو تا گنجشك .... يه تريلي !
نه يه مـجنون !
نه يه ليلي !
يه تريلي !يه تريلي! يه تريلي....