در اين شهر ٬
اين شهر غريب
اين شهر پرنقاب
شهری که سلام مردمانش
از روی عادت است و بس !
و لبخند آفتابش
بيرنگ است و سرد
اگر گاهی
آن هم فقط گاهی
دلم ميگيرد
تو به دل مگير
فکر می کنم
بدت آمده
من بد بوده ام
فکر می کنم
حالت خوب نیست
خوش نیستی
فکر می کنم
به چیزهایی که
فکرش را نمی شود کرد
فکر می کنم
به سکوت فکر می کنم
و چقدر سکوت
که در سکوت می کنم...
به تو فکر می کنم
مثل دردي در گلـــــو كه به كلام نمي آيد ...
قلم خسته ام اندوه مرا بروي كاغذ مي ريزد
در حالي كه آهسته آهسته قلبــــم را ميخورد ...
در تغيير و تبديل سالها رنگي نيست
و نه هيچ زيبايي پايدار در اين جهان براي من ...
به كلمات كوچك بدل ميشوم
تا تــــو مرا تلفــظ كني...
و ايـن تنها كاري ست كه از دستان ســــرد و خستــــه ام بر مي آيد ...
سفری می شوید
دل یک شاخه ی سخت
که ندیدهاست قدمهاش
رنگی از شاخ دگر
از سبکبالی
فارغ از پروازی
محتاج به پرواز است
این شاخه ی سخت
با تمام سختی
با تمام خشکی
با تمام سرد و گرمی
با تمام پای در بندی
هر کجا بادی امد
دلی از حادثه ها شاد شدست
اما من و تو
راهی یک سفریم وتو می گویی دل خویش از حادثه ای شاد مکن
سفرم می رسد و دلم از حادثه ای شاد نشد؟...