یه نفر ...
یه جایی...
تمام رویاهاش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر میکنه احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت و به خاطر داشته باش که
یه نفر...
یه جایی ..
به تو فکر میکنه و دوستت داره
و عبوري نزديك
مقصدي بي پايان...
قاصدك خسته از اين راه دراز
گونه هايش همه خيس
از غم هجران و فراق
به ته كوچه دلی دارد و در دل تپشي
كه به سر منزل مقصود رسي يا نرسي؟
گامهايش آرام
دستي از جنس نوازش سر خاك
و به سر فكر رسيدن به هوس هاي محال
غزلي مي خواندكه مرا رانده ز خود
غم صد ساله ي هجران و فراق…
یه نفر ...
یه جایی...
تمام رویاهاش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر میکنه احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت و به خاطر داشته باش که
یه نفر...
یه جایی ..
به تو فکر میکنه و دوستت داره
غمهايت را در دستان خداوند بگذار
Put your problems in god's hands
گر چه گاهي چنين بنظر ميرسد
Although it sometimes seems to us
که دعاهايمان ناشنيده مانده اند
Our prayers have not been
اما خدای مهربان تمام نيازهامان را در می يابد
God always knows our every need
بی هيچ کلامی
Without a single word
و تنهايمان فرو نمی گذارد
And He will not forsake us
گرچه زندگی پُر افت و خيز باشد
Even though the way is steep
چرا که او همواره با ماست
For always He is near to us
و به نگاهی مهر آميز نگه دارِ ما
A tender watch to keep waitin for us
او هميشه منتظر ماست
بگذار به جاي اينكه دعا كنم تا از خطر ايمن بمانم ...
بي مهابا به مصاف آن بروم .
بگذار به جاي اينكه براي تسكين دردم التماس كنم ...
توانايي غلبه بر آن را داشته باشم .
بگذار به جاي اينكه نگران نجات خود باشم ...
دل به صبري ببندم كه آزادي ام را نويد ميدهد .
عطايي كن ؛ تا از بزدلي فاصله بگيرم و رحمت تو را
نه تنها در موفقيت هايم ؛ بلكه آن را همچنين در شكستهايم احساس كنم !!!
تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است
اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست از خوبي تو بود که من بد شدم!
نوميدانه براي يافتنش به هر سوي اتاق سر ميكشم
او را نمي يابم !
كاشانه ي كوچكي دارم و آنچه روزگاري از آن رفته است
باز يافتني نيست !
اما ؛ خداي من.... پروردگار من بي منتهاست !
من در جستجوي او به در خانه ي خدا آمده ام !
زير آسمانِ غروب طلايي رنگ ايستاده ام و چشمان مشتاقم را به چهره اش مي دوزم !
به حاشيه ي ابديت رسيده ام كه از آن چيزي ناپديد شدني نيست !
نه اميد
نه خوشبختي
و نه سيماي صورتي از لابلاي اشكها ديده شود .